دوست صمیمی من بونی، هنگام ناهار به من گفت: " دیوید هیچ وقت به من نمیگوید که دوستم دارد،گاهی اوقات فکر می کنم اصلا برایش اهمیت ندارد"
من که این زوج را خیلی خوب میشناختم گفتم: "بونی او واقعا تو را می پرستد، کاملا مشخص است."
" واقعا اینطور فکر میکنی؟ بعد از 27 سال زندگی مشترک دیگر همه چیز تغییر میکند و دیگر مثل سال های اول و دوم زندگی نیست."
"می دانم چه احساسی داری اما این کاری که می گویم را امتحان کن. وقتی به خانه رسیدی سعی کن به جای اینکه بخواهی ثابت کنی دوستت ندارد به دنبال دلایلی بگرد که به تو نشان دهد او تورا دوست دارد."
روز بعد بونی به من زنگ زد. تقریبا فریاد می زد: " فکرت موثر بود. وقتی به خانه رسیدم دیوید ازم پرسید ناهار چطور بوده، با خود فکر کردم می خواهد بداند چون دوستم دارد، وقتی صدایم کرد که غروب خورشید را ببینم، فکر کردم اینکار را میکند چون دوستم دارد. اواسط شب که از خواب پریدم و خوابم نمی برد دیوید در حالی که پشتم را نوازش میکرد ازم پرسید:"چرا نمی خوابی؟"
کم کم اتفاقات خنده داری هم افتاد. مثلا یکبار به این فکر می کردم که عجب مرد فوق العاده ای است. از کسی که انقدر تو را دوست دارد چه توقع دیگری می توانی داشته باشی؟ و بعد کمی نگذشته بود که بدخلق شد. با خود فکر کردم بدخلقی میکند ولی اشکالی ندارد چون می دانم مرا دوست داد."
گفتم: " چه خوب."
"صبر کن هنوز حرفم تمام نشده. دیگر درمورد خودم هم احساس متفاوتی دارم. من آنقدر ها هم آدم بدی نیستم در واقع خیلی هم دوست داشتنی ام." و غش غش شروع به خندیدن کرد.
بونی دریافته بود که قدرت ایجاد تغییر را دارد و دیدش را عوض کرد. او توانسته بود همان زندگی سابق را داشته باشد و با همان نگرش سابق به خانه برود و همه چیز به همان شکل قدیم بماند. در این صورت بونی فقط چون فکر میکرد شوهرش دوستش ندارد از تمام آن عشقی که آنجا بود محروم می شد.
زمانی بود که بونی از خودش می پرسید که آیا شوهرش اورا دوست دارد یا نه. اما حالا دیگر از کشف تمام راهای خلاق شوهرش برای پاسخ دادن به این سوال در حیرت است، پاسخی که میشه یه چیز است:"او مرا دوست دارد."
-کریستین ب.ایوانز
برچسب:
نویسنده: ماهان عابدی