توکای پیر (نوعی پرنده ) تکه نانی پیدا کرد، آن را برداشت و به پرواز درآمد. پرندگان جوان وقتی اورا دیدند، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند. وقتی توکا متوجه شد که به او حمله میکنند، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد، وقتی کسی پیر می شود، زندگی را به گونه ی دیگری میبیند، امروز غذایم را از دست دادم اما فردا میتوانم تکه نان دیگری پیدا کنم. اگر اصرار می کردم که آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم. پیروز این جنگ منفور می شد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت میتوانست مدت درازی ادامه پیدا کند.
-کتاب داستان های کوتاه از محمد صلحی.
برچسب:
نویسنده: ماهان عابدی